برخیز

در روزگاری که خندهء مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند!

تنهايــــــ ـــي

مترســك انقدر دست هايت را باز نكن.....

كسي تو را در آغوش نميگيرد....

ايستادگي هميشه تنهايـــــ ـي دارد

ناخدای قهرمان

وقتی زندگی واست سخت شد

یادت باشه که دریای ارام

ناخدای قهرمان نمیساز..........!!!!!

خداوندا عشقی را تقدیم ما کن که هرگز

لحظه های خوبش را فراموش نکنیم اما

تلخی هایش را با همان لحظه های خوبش

فراموش کنیم

آموزش گرامر زبان انگلیسی

دوستان عزیز این آموزشو خودم استفاده کردم و واقعا کمکم کرده.خیلی ساده و روون توضیح داده

لینک دانلود

نمی دانم از فراق تو بنالم يا از غريبی خودم؟

نمی دانم تورا بخوانم که بر گردی ياخودم رادعاکنم که بيايم؟

از اين بسوزم که نيستی يا از آن بنالم که چرا هستم؟

هيچ می گويی اسيری داشتی حالش چه شد، خسته ی من نيمه جانی

داشت احوالش چه ش

از روشنیها بحث کنید

در روی امواج تیره
خورشید را به چنگ بیاورید! ننالید.
زندگی دریای پرطوفانی است که در هر جایی ممکن است با امواج آن روبرو شد
امواج را بشکافید و عبور کنید! بایستید!
جزر و مد را پشت سر بگذارید
در ساحل دیگر
آفتاب زیبایی خواهی دید. از سعادت ها بحث کنید!
دنیا به قدری پر اندوه است که احتیاجی به نگهداری غم خود ندارید.
هیچ راهی بکلی سخت و صعب العبور نیست
روحتان بر اثر کار مداوم، ناخشنودی و اندوه خسته است
از روشنی ها بحث کنید

کلبه من

مي داني؟ من همه گمشده هايه زندگي ام را در گوشه و كنار اين كلبه جستجو مي كنم همه لحظات از دست رفته را مي خواهم جايي همين اطراف پيدا كنم شايد نشود اما من مي گويم مي شود مي داني؟ اين كلبه با وجود آنكه ديگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سيماني و درخشندگي شيشه اي مدتها فرا روي انسان قرار گرفته، جاني دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در كنارت. آنگونه بگويم كه اگر بداند روزي ماواي نخواهد بود، چه بسا در ساعتي و يا كمتر ديوارهايش فرو بريزد

 

خواست خدا

چه دلمان بخواهد ، چه دلمان نخواهد ،

خدا یک وقتهایی دلش نمی خواهد

ما چیزی که دلمان می خواهد را داشته باشیم ...

تنها

آدمها تنها که نباشند میروند
تنها که میشوند بر میگردند

زندگی چیست؟

کاش می دانستیم که زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگر اغاز حیات

تا به جایی که خدا می داند

کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت

 کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست

با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت

کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت

بوسه

بوسه یعنی وصل جانان وصل عشق

بوسه یعنی یک شدن در درس عشق

خیال خام

دِلَم دَرد مے کُنَد . . .

اِنگآر خآم بودَند

خیآل هآیے کـہ بـہ خوردَґ داده بودے

ذخیره دوران فراموشی

خدایا

از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار.

نگاهی ،

یادی ،

تصویری ،

خاطره ای

برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد

روزی چقدر عاشق بودیم

یا رضا (ع)

پیش رخ تو، ای صنم! کعبه سجود می‌کند


در طلب تو آسمان، جامه کبود می‌کند



حُسن ملائک و بشر جلوه نداشت این قدَر

عکس تو می‌زند در او: حُسن نمود می‌کند



ناز نشسته با طرب، چهره به چهره، لب به لب

گوشه چشم مست تو، گفت و شنود می‌کند



در دل بینوای من، عشق تو چنگ می‌زند

شوق به اوج می‌رسد، صبر فرو می‌کند

میلاد شاه ایران و افتخار مسلمونای ایرانو به عاشقاش و فرزند صالحش صاحب الزمان (عج) تبریک میگم

عیدتون مبارک

سخن یار

امام رضا عليه السلام فرمود:

پنج صفت است كه در هر كس نباشد اميد چيزى از دنيا و آخرت به او نداشته باشيد:

ـ كسى كه در نهادش اعتماد نبينى

ـ كسى كه در سرشتـش كرم نيابـى

ـ كسـى كه در آفرينشـش استـوارى نبينى

ـ كسى كه در نفسش نجابت نيابى

ـ كسى كه از خدايش بيمناك نباشد.

حافظ

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز                        برامیدجام لعلت دردی آشامم هنوز

به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر

که به مویم اثر از برف زمستان من است

بیا ساغی

بيا ساغي ، بيا ساغي

كه دل غمگين بگشت از بي وفايي

بيا ساغي

چه دردی در رهت داری

ادامه نوشته

خوشبختی

عده ي زيادي هستند كه منتظر خوشبختي هستن. اما غافل از اينكه قانون طبيعت برعكسه اينه. اين ”خوشبختيه“ كه منتظر ماست. زيرا ما خالق او هستيم ....

اشتبــاه از من بود
پر رنـــگ نوشته بودمـت
به سختــی پاک می شـــوی
ولی پاکت میکنم

گریه و منطق

دیروز مسافری از غربت به سوی نا افق های جاده می رفت،چشمانش خسته اما امیدوار بود.به پشت سر نگریست:گذشته ایی مبهم با لحظاتی پر تکاپو و عبرت انگیز در جلوی چشمانش نقش بست.چشمان پرسش گرش به جلو خیره ماند،آینده ایی نا معلوم.آری حال زمانی بود که باید به جاده بی انتهای آینده سرازیر می شد .گفتم:کجا ای دل دریایی؟گفت :به سوی دیار خوبی ها.گفتم هر کجا که میروی چشمان گریان ما را هم با خود ببر.گفت:اندیشمندان چشم گریان توشه سفر نکنند.گفتم:پس چشمان ما کجا خواهد گریست؟گفت :بین مرز دل و عقل آنکه هیچ چاره ایی نیست،برای چشم و اشک جز آنکه به پای یار بریزد همین و بس.

گفتم:پس به جای آب و آئینه پشت مسافر روزها روبروی آینه خواهم گریست.