یک دنیایی

چه كسي مي داند كه تو در پيله تنهايي خود تنهايي ! 

چه كسي مي داند كه تو در حسرت يك روزنه در فردايي ! 

پيله ات را بگشا ، تو به اندازه يك دنيايي

من

من مثل یک سرگیجه می مانم ، بین زمین و آسمان گاهی

تب می کنم ، دلشوره می گیرم ، از حرفهای دیگران گاهی

یک وقتهایی مثل کوه یخ در انجمادم... ، قطبیم ...، ماتم...

اما به وحشت می کشد کارم مانند یک آتشفشان گاهی

مادر نمی گوید که می داند اما خودم حس می کنم ، شاید

می بیندم در حال خندیدن با گریه های بی امان گاهی...

من هیچ چیزم نیست می دانم ، دیوانگی؟ اینها همه حرف است

تنها کمی روحم پریشان است از ........................گاهی

من مشکلی مانند یک دردم ، درمان من مرگ است ، باور کن

این را خودت گفتی که مشکل را حل می کند تنها زمان گاهی

من و دل آمده بوديم به مهماني تو

هر دو لبريز غزل غرق گل افشاني تو

دلکم عرض ادب کرد و همان گوشه نشست

من همه محو دل و او همه حيراني تو

شب شعري که به پا بود در آن صبح لطیف

برد ما را به تب خيس و غزلخواني تو

من دچار تو شدم وقتي نگاهم کردي

دل گرفتار همان موسم باراني تو

چشم تو خلوت خوبي است اگر بگذارند

من و دل زائر آن معبد روحاني تو

روزي سرشار تر از حس شکفتن در باد

روز آغاز من و خلوت عرفاني تو

آسمان نيز ورق خورد همان روز که باز

من و دل آمده بوديم به مهماني تو......