هوایت
از پاهایم بالا رفتاز گردنم گذشت
و بعد چانه...
تا به لبم رسید فوتش کردم ....
نخواستم که دوباره سر به هوایت شوم...
تا به لبم رسید فوتش کردم ....
نخواستم که دوباره سر به هوایت شوم...
از پاهایم بالا رفتاز گردنم گذشت
و بعد چانه...
تا به لبم رسید فوتش کردم ....
نخواستم که دوباره سر به هوایت شوم...
تا به لبم رسید فوتش کردم ....
نخواستم که دوباره سر به هوایت شوم...
هرچه میروم نمیرسم,
.
.
.
.
قلبم را درمجری کهنه ای قایم میکنم
در اتاقی که هیچ دریچه ایش نیست
از مهتابی به روی کوچه تاریک
خم میشوم
و به جای همه نومیدان گریه میکنم....
آه من حرام شدم....
گفته بودي دست هايم از خودم تنها ترند ، دست هايم مال آن تنهاترين دستان تو ...
از چه بنویسم ؟ امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی می
کند ، مانده ام که از چه
بنویسم ... از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی ...
از چه بنویسم ؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و
کور است ؟