نمیخواهم

نميخوام بجز من دوست دار ديگري باشي 

 نميخوام براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي 

 نميخوام صفاي خنده ات را ديگري ببيند 

 نميخوام كسي نامش  بر لبهاي تو بنشيند 

 نميخوام به غير از من بگيرد دست تو دستي 

 نميخوام كسي يارت شود در راه اين هستي ...

شرح پریشانی من

دوستان شرحِ پریشانی من گوش کنيد                    قصه  بی سروساماني ِ من گوش کنيد 
داستانِ غم تنهاييِ من گوش کنيد                          گفت گوی من وحيراني ِ من گوش کنيد 
شرحِ اين آتشِ جانسوز نگفتن تا کی 
سوختم، سوختم اين سوز نهفتن تا کی 

روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم                   ساکنِ کوی بت عربده جويي بوديم 
عقل و دين باخته دیوانه رويي بوديم                      بسته سلسله سلسله مويي بوديم 
کس در ان سلسله غير از من و دل بند نبود 
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود 

نرگسِ غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت             سنبلِ پرشکنش هيچ گرفتار نداشت 
اينهمه مشتري و گرمیِ بازار نداشت                يوسفي بود ولی هيچ خريدار نداشت 
اول ان کس که خريدار شدش من بودم 
باعثِ گرمیِ بازار شدش من بودم 

عشق من شد سببِ خوبی و رعناييِ او             داد رسوايي ِ من شهرتِ زيبايي ِ او 
بسکه دادم همه جا شرحِ دل آرايي ِ او               شهر پر گشت ز غوغای تماشايي ِ او 
اين زمان عاشقِ سر گشته فراوان دارد 
کی سرِ برگِ منِ بی سر و سامان دارد 

چاره اين است و ندارم به ازاين راي ِ دگر            که دهم جايه دگر دل به دل آراي يه دگر 
چشمِ خود فرش کنم زيرِ کفِ پای دگر            بر کفِ پای دگر بوسِ زنم جا-يه دگر 
بعد از اين رايِ من اين است و همين خواهد بود 
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود 

پيشِ او يارِ نو و يارِ کهن هر دو يکيست              حرمتِ مدعي و حرمتِ من هر دو يکيست 
قولِ زاغ و غزلِ مرغِ چمن هر دو يکيست           نغمه يه بلبل و غوغاي  ذغن هر دو يکيست 
اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود 
ذغن را مرتبه مرغِ خوش الحان نبود 

چون چنين است پیِ يارِ دگر باشم به            چند روزی پیِ دلدار ِ دگر باشم به 
عندليبِ گلِ رخسارِ دگر باشم به              مرغ خوش خوان گلزار ِ دگر باشم به 
نرگسي کو که شوم بلبلِ داستان سازش 
سازم ازتازه جوانان چمن ممتازش 

آنکه بر جانم از او دم به دم آزاري هست       ميتوان يافت که بر دل زمنش باری هست 
از من و بندگيِ من اگرش عاری هست               بفروشد که به هر گونه خريداري هست 
به وفاداریِ من نيست در اين شهر کسی 
بندهِ ای همچو مرا هست خريدار بسی 

مدتی در راهِ عشقِ تو دويديم، بس است                راهِ صد باديه  درد بريديم، بس است 
قدم از راهِ طلب باز کشيديم، بس است                اول و آخرِ مرحله ديديم، بس است 
بعد ازاين ما و سرِ کویِ دل آراي دگر 
باغزالي به غزل خواني و غوغايه دگر 

تو مپندار که مهر از دل محزون  نرود                 آتشِ عشق به جان افتد و بيرون نرود 
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود            چه گمان ِ غلط است اين بروم چون نرود 
چند  کس از تو و ياران ِ تو آزرده  شود 
دوزخ از سردیِ   اين طايفه افسرده شود 

ای پسر چند به کام دگرانت بينم          سر خوش و مست ز جمع دگرانت بينم 
مايه عيش ِ مدامِ ديگرانت بينم               ساقيِ مجلسِ عامِ ديگرانت بينم 
تو چه داني که شدی يار، چه بی باکي چند 
چه هوسها که ندارد، هوسناکي چند 

يار اين طايفه خانه برانداز نشو                           از تو حيف است، به اين طايفه دمساز مشو 
مي شوي شهره ، به اين فرقه ،هم آواز مباش                     غافل ازِ لعب حريفان دغل باز مباش 
به که مشغول به شغل نسازي خود را 
اين نه کاريست که ببازي خود را 

در کمين ِ تو بسی عيب شماران هستند                سينه پردرد ز تو، کينه گزاران هستند 
دائم بر سينه زتو، سينه فکاران هستند                 غرض اين است که در قصد ِ تو ياران هستند 
باش مردانه که ناگه غافيه اي نخوری 
وقف خوشِ خود باش که پايی نخوری 

گرچه از خاطرِ پری هوسِ روی تو رفت                     وز دلش آرزوی قامت دلجوي تو رفت 
شد دل آزرده و آزرده دل از کویِ تو رفت                        با دلِ پرگله از ناخوشیِ خويِ تو رفت 
حاش لله که وفاي تو فراموش کند 
سخنِ مصلحت آميز کسان گوش کند

غم

شبم طي شد، كسي بر در نكوبيد..


به بالينم چراغي كس نيفروخت..


نيامد ماهتاب بر لب بام،


دلم از اين‌همه بيگانگي سوخت


به روي من نمي‌خندد اميدم


شراب زندگي در ساغرم نيست


نه شعرم مي‌دهد تسكين به حالم


كه غير از اشك غم در دفترم نيست..


من

من مثل یک سرگیجه می مانم ، بین زمین و آسمان گاهی

تب می کنم ، دلشوره می گیرم ، از حرفهای دیگران گاهی

یک وقتهایی مثل کوه یخ در انجمادم... ، قطبیم ...، ماتم...

اما به وحشت می کشد کارم مانند یک آتشفشان گاهی

مادر نمی گوید که می داند اما خودم حس می کنم ، شاید

می بیندم در حال خندیدن با گریه های بی امان گاهی...

من هیچ چیزم نیست می دانم ، دیوانگی؟ اینها همه حرف است

تنها کمی روحم پریشان است از ........................گاهی

من مشکلی مانند یک دردم ، درمان من مرگ است ، باور کن

این را خودت گفتی که مشکل را حل می کند تنها زمان گاهی

من و دل آمده بوديم به مهماني تو

هر دو لبريز غزل غرق گل افشاني تو

دلکم عرض ادب کرد و همان گوشه نشست

من همه محو دل و او همه حيراني تو

شب شعري که به پا بود در آن صبح لطیف

برد ما را به تب خيس و غزلخواني تو

من دچار تو شدم وقتي نگاهم کردي

دل گرفتار همان موسم باراني تو

چشم تو خلوت خوبي است اگر بگذارند

من و دل زائر آن معبد روحاني تو

روزي سرشار تر از حس شکفتن در باد

روز آغاز من و خلوت عرفاني تو

آسمان نيز ورق خورد همان روز که باز

من و دل آمده بوديم به مهماني تو......

شعری برای تو گفتم زیبا و غمگین درامد
ازدل برایت سرودم خونین خونین درامد
با یاد چشمت نوشتم گیراترین شعر من شد
یاد لبت اوفتادم شیرین شیرین درامد
دیشب که میرفتی از دل کردم دعایی بیایی
از آبی آسمانها نجوای آمین درامد
این دل که شب تا سحر بود در کار ذکر و مناجات
پیچید در کفر ذلفی بی دین بی دین درامد
میخواستم گل بگویم گل بشنوم گل بکارم

اما ز بیداد پاییز صد دست گلچین درامد
میخواستم شعر خوبی امشب برایت بگویم
نگذاشت این نگذاشت شرمنده ام این درامد

حق

واژه را شستم دلم معنا گرفت

در دلم نور حقیقت جا گرفت

نور دل با عشق حق بالا رود

از زمین تا آسمان یا تا بهشت

 

خوندم

بعد تو پنجره ها رو به کسی باز نشد
هیچ کس با من دلسوخته دمساز نشد

بی تو یک عمر نوشتیم: نقطه سر خط
نقطه های سر خط بعد تو آغاز نشد

غزلی بودی و ناگفته تمامت کردیم
این ،ای شعر پر ایهام من، ایجاز نشد

گر چه پروانه صفت دور تو گشتیم،ولی
پر زدن دور سر شمع که پرواز نشد

به من اطمینان کن

چه کسی گفت که عاشق بشو و پنهان کن

تشنه باش و گله از امدن باران کن

به من اطمینان کن....

من که خود گمشده در پیچ و خم تردیدم

حرفی از دل بزن و کار مرا اسان کن

کهنه شد درد سکوت و تو نگفتی سخنی

بشکن این کهنه طلسم و غم ما درمان کن

به من اطمینان کن.....

عشق

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

عشق یعنی چشم را به در دوختن

عشق یعنی جان می دهم در راه تو

عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبساط

عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

عشق

با تو بودن خوب است
تو ظريفي
مثل گلدوزي يک دختر عاشق , که دل انگيزترين گلها را
روي روبالشي عاشق خود ميدوزد

آینه

خوشا رقص مردانی از آینه
سواران میدانی از آینه

خوشا رفتن از خود،رسیدن به خویش
سفر در خیابانی از آینه

خوشا محو تکرار تصویرها
گذشتن ز ایوانی از آینه

همه غرق حیرت ز دیدار خویش
در امواج طوفانی از آینه

دل خویش را آب و جارو کنیم
بیاریم مهمانی از آینه

ز باغی که آیینه کاری شده است
بچینیم دامانی از آینه

در آغاز آیینه بودیمو باز
بیابیم پایانی از آینه

زندگی چیست؟

زندگی چیست؟
زندگی یک گُل سرخ
که من از بوته ی احساس خودم می چینم
لب یک پنجره ی آبی چوبی
به تماشای جریان سرخی اش می شینم
لب این پنجره تا این گُل هست
می توان تا قله های اوج رفت
می شود پرنده بود
از درٌه های غم گذشت
زندگی دیگر چیست؟
زندگی راز شکیبایی توست
وقت آزادی پروانه ی عشق
که تو از عمق وجود
در پیله ی دل پروردی
از برای آزادی اش
مهرش از دل افکندی
از عشق خود دل کندی
وباز زندگی
رودی خروشان
می رود از کنار تو
پا در این رود گذاری
تا همیشه در جریانی
ور نه از دور ببینی
از قافله جا می مانی...

می توان

می توان هم مثل باران پاک بود........ می توان پر فایده چون خاک بود
می توان توفنده بودن همچو موج.......... می توان پرواز کردن تا به اوج
می توان بودن چو دریا پرخروش........می توان بار غمان بردن به دوش
می توان خورشید شد پر نور شد........ می توان از تیرگی ها دور شد
می توان بار دگر شد مهربان...............می توان گل کرد در فصل خزان
می توان بر خنده گفتن السلام........ می توان بر غصه گفتن والسلام