نمیخواهم
نميخوام بجز من دوست دار ديگري باشي
نميخوام براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي
نميخوام صفاي خنده ات را ديگري ببيند
نميخوام كسي نامش بر لبهاي تو بنشيند
نميخوام به غير از من بگيرد دست تو دستي
نميخوام كسي يارت شود در راه اين هستي ...
نميخوام بجز من دوست دار ديگري باشي
نميخوام براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي
نميخوام صفاي خنده ات را ديگري ببيند
نميخوام كسي نامش بر لبهاي تو بنشيند
نميخوام به غير از من بگيرد دست تو دستي
نميخوام كسي يارت شود در راه اين هستي ...
شبم طي شد، كسي بر در نكوبيد..
به بالينم چراغي كس نيفروخت..
نيامد ماهتاب بر لب بام،
دلم از اينهمه بيگانگي سوخت
به روي من نميخندد اميدم
شراب زندگي در ساغرم نيست
نه شعرم ميدهد تسكين به حالم
كه غير از اشك غم در دفترم نيست..
شعری برای تو گفتم زیبا و غمگین درامد
ازدل برایت سرودم خونین خونین درامد
با یاد چشمت نوشتم گیراترین شعر من شد
یاد لبت اوفتادم شیرین شیرین درامد
دیشب که میرفتی از دل کردم دعایی بیایی
از آبی آسمانها نجوای آمین درامد
این دل که شب تا سحر بود در کار ذکر و مناجات
پیچید در کفر ذلفی بی دین بی دین درامد
میخواستم گل بگویم گل بشنوم گل بکارم
اما ز بیداد پاییز صد دست گلچین درامد
میخواستم شعر خوبی امشب برایت بگویم
نگذاشت این نگذاشت شرمنده ام این درامد
واژه را شستم دلم معنا گرفت
در دلم نور حقیقت جا گرفت
نور دل با عشق حق بالا رود
از زمین تا آسمان یا تا بهشت
چه کسی گفت که عاشق بشو و پنهان کن
تشنه باش و گله از امدن باران کن
به من اطمینان کن....
من که خود گمشده در پیچ و خم تردیدم
حرفی از دل بزن و کار مرا اسان کن
کهنه شد درد سکوت و تو نگفتی سخنی
بشکن این کهنه طلسم و غم ما درمان کن
به من اطمینان کن.....
عشق یعنی راه رفتن زیر باران
عشق یعنی من می روم تو بمان
عشق یعنی آن روز وصال
عشق یعنی بوسه ها در طوله سال
عشق یعنی پای معشوق سوختن
عشق یعنی چشم را به در دوختن
عشق یعنی جان می دهم در راه تو
عشق یعنی دستانه من دستانه تو
عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو
عشق یعنی می برم تا اوج تورو
عشق یعنی حرف من در نیمه شب
عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب
عشق یعنی انقباظو انبساط
عشق یعنی درده من درده کتاب
عشق یعنی زندگیم وصله به توست
عشق یعنی قلب من در دست توست
عشق یعنی عشقه من زیبای من
عشق یعنی عزیزم دوستت دارم
با تو بودن خوب است
تو ظريفي
مثل گلدوزي يک دختر عاشق , که دل انگيزترين گلها را
روي روبالشي عاشق خود ميدوزد
خوشا رقص مردانی از آینه
سواران میدانی از آینه
خوشا رفتن از خود،رسیدن به خویش
سفر در خیابانی از آینه
خوشا محو تکرار تصویرها
گذشتن ز ایوانی از آینه
همه غرق حیرت ز دیدار خویش
در امواج طوفانی از آینه
دل خویش را آب و جارو کنیم
بیاریم مهمانی از آینه
ز باغی که آیینه کاری شده است
بچینیم دامانی از آینه
در آغاز آیینه بودیمو باز
بیابیم پایانی از آینه
زندگی چیست؟
زندگی یک گُل سرخ
که من از بوته ی احساس خودم می چینم
لب یک پنجره ی آبی چوبی
به تماشای جریان سرخی اش می شینم
لب این پنجره تا این گُل هست
می توان تا قله های اوج رفت
می شود پرنده بود
از درٌه های غم گذشت
زندگی دیگر چیست؟
زندگی راز شکیبایی توست
وقت آزادی پروانه ی عشق
که تو از عمق وجود
در پیله ی دل پروردی
از برای آزادی اش
مهرش از دل افکندی
از عشق خود دل کندی
وباز زندگی
رودی خروشان
می رود از کنار تو
پا در این رود گذاری
تا همیشه در جریانی
ور نه از دور ببینی
از قافله جا می مانی...
می توان هم مثل باران پاک بود........ می توان پر فایده چون خاک بود
می توان توفنده بودن همچو موج.......... می توان پرواز کردن تا به اوج
می توان بودن چو دریا پرخروش........می توان بار غمان بردن به دوش
می توان خورشید شد پر نور شد........ می توان از تیرگی ها دور شد
می توان بار دگر شد مهربان...............می توان گل کرد در فصل خزان
می توان بر خنده گفتن السلام........ می توان بر غصه گفتن والسلام