برای تو
همین کلمات روزمره کافی است ؛
همین که "کجا میروی؟" ، "دلتنگم" .
برای ستایش تو
همین گل و سنگریزه کافی است
تا از تو بتی بسازم .
با تیر و کمان غـرورت
سنگ میـزنی
بـر شیشه های بی قـراریم
زنگ خاطراتم را میزنی و فرار میکنی
فرصتی نیست ، فرار نکن
معنی این شیطنت ها را بگو
این بار اگر دلت در حیاط قلبم افتاد
سراغش را نگیر ، پس نمیدهم
به جریمه ی زنگ هایی که زدی و فرار کردی
ایـن همـه دل تنـگی بـرای ِ تـو نیسـت !
بـرای ِ جـای ِ خـالی ِ " دوسـ تـ ت دارم " اسـت؛در كلـمات ِ مـن !
بـرای ِ " دل نگـرانم " ... بـرای ِ " دل تنـگم " ...
بـرای ِ اشتیـاق دویـدن به سمـت ِ در ...
بـرای ِ " منتظـرت بـودم " ... !
حال این روزهای من
خوبست.
یک جای خواب امن
در بلندترین قله های شعر
یافته ام.
خیره ام به سقف آسمان
و هم آغوشی ابرهای دلتنگی را
دید می زنم.
شعر خسته ای در من
منتظر یک تپش ساده است انگار....!
اما دیگر بیخیال این حرفها شده ام.
همین حرفهایی که در آن
همیشه
من : عاشق تو باشم
و
تو : عاشق هر که میخواهی!!!