سفر کرده
اي سفر کرده ، بيا !
بي تو گلبوته ي عمرم پژمرد
بي تو جانم فرسود
تک چراغ شب بختم افسرد
اي سفر کرده ، بيا !
بي تو گلبوته ي عمرم پژمرد
بي تو جانم فرسود
تک چراغ شب بختم افسرد
لجبازی لر با خدا ابر میفرستی بارون نمیدی منم و ضو میگیرم نماز نمی خونم
به ترکه میگه فرق زنجیر با انجیر جیه ؟ میگه اگه خوش شانس باشی زن جیرت میاد اگه بد شانس باشی انجیرت میاد
هوا
سرد است...
تو مرا تنگ در آغوش می گیری.
تنت را بو میکشم
دستانت را می فشارم
هوا سرد است ... دلم می لرزد
اما
گرمای قلبت را حس میکنم
مست می شوم در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم.
همه عمر شراب شیراز خواهی ماند
آنجا در آن دور دست ها
خواهم نشست و بالاپوش بنفش را بخود می پیچم.
همراه لای لای صندلی، زمان را ورق خواهم زد
لبخند میزنم... لبخند می زنی برای همهی گذشته ها
سهم من... همهی خاطرات تو شد برای همه عمر
با تیر و کمان غـرورت
سنگ میـزنی
بـر شیشه های بی قـراریم
زنگ خاطراتم را میزنی و فرار میکنی
فرصتی نیست ، فرار نکن
معنی این شیطنت ها را بگو
این بار اگر دلت در حیاط قلبم افتاد
سراغش را نگیر ، پس نمیدهم
به جریمه ی زنگ هایی که زدی و فرار کردی
قلبم را درمجری کهنه ای قایم میکنم
در اتاقی که هیچ دریچه ایش نیست
از مهتابی به روی کوچه تاریک
خم میشوم
و به جای همه نومیدان گریه میکنم....
آه من حرام شدم....
ایـن همـه دل تنـگی بـرای ِ تـو نیسـت !
بـرای ِ جـای ِ خـالی ِ " دوسـ تـ ت دارم " اسـت؛در كلـمات ِ مـن !
بـرای ِ " دل نگـرانم " ... بـرای ِ " دل تنـگم " ...
بـرای ِ اشتیـاق دویـدن به سمـت ِ در ...
بـرای ِ " منتظـرت بـودم " ... !
مرا اينگونه باور کن...
کمي تنها ،
کمي بي کس ،
کمي از يادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده ،
خدا ديگر کجا رفته...؟!
حال این روزهای من
خوبست.
یک جای خواب امن
در بلندترین قله های شعر
یافته ام.
خیره ام به سقف آسمان
و هم آغوشی ابرهای دلتنگی را
دید می زنم.
شعر خسته ای در من
منتظر یک تپش ساده است انگار....!
اما دیگر بیخیال این حرفها شده ام.
همین حرفهایی که در آن
همیشه
من : عاشق تو باشم
و
تو : عاشق هر که میخواهی!!!