زندگی چیست؟

کاش می دانستیم که زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگر اغاز حیات

تا به جایی که خدا می داند

کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت

 کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست

با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت

کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت

بوسه

بوسه یعنی وصل جانان وصل عشق

بوسه یعنی یک شدن در درس عشق

حافظ

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز                        برامیدجام لعلت دردی آشامم هنوز

به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر

که به مویم اثر از برف زمستان من است

بیا ساغی

بيا ساغي ، بيا ساغي

كه دل غمگين بگشت از بي وفايي

بيا ساغي

چه دردی در رهت داری

ادامه نوشته

زندگی

زندگی آرام است،

مثل آرامش یک خواب بلند.

زندگی شیرین است،

مثل شیرینی یک روز قشنگ.

زندگی رویایی است،

مثل رویای ِیکی کودک ناز.

زندگی زیبایی است،

مثل زیبایی یک غنچه ی باز.

زندگی تک تک این ساعتهاست،

زندگی چرخش این عقربه هاست،

زندگی مثل زمان در گذر است...

عاشقی

فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست ... اما حیف این تازه اول یک زندگیست
زندگی چیزیست شبیه یک حباب ... عشق آبادیه زیبایی در سراب
فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد !!

مرغ پر و بال بریده

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.

گفتم و گفتی

گفتم به می عشقت کردی تو گرفتارم

گفتی تو شدی شیدا اما ز تو بیزارم

گفتم که سپردم دل بر زلف تو میدانی؟

گفتی که خمش بنشین هرگز نشوی یارم

گفتم ز دو عالم من داغ تو به دل دارم

گفتی برو از پیشم دیگر مکن آزارم

گفتم چه به سر داری بردار از آن پرده

گفتی نشوی محرم پنهان کنم اسرارم

گفتم به که گویم من غم های درونم را

گفتی که برو با تو هرگز نبود کارم

گفتم ز کوی تو امید کرم دارم

گفتی که نبینی آن بر جان تو رحم آرم

گفتم که نگاهم کن شاید که شوم آرام

گفتی برو ای عاشق نفرت ز تو من دارم

بوسه

آنقدر بوسیدمش تا خسته شد...
خسته از بوسیدن پیوسته شد...
خواست تا لب بر شکایت وا کند...
لب نهادم بر لبش تا بسته شد...

بوسه

بوسه مگر چیست؟

فشار دولب این که گنه نیست چه روز و چه شب

توسط پانی

برای ونوس عزیز

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

سفر مکن

هر چه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن              یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر مکن
 
گر چه به باغم ستاده ام نیست توان دیدنم            شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد                    وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن
دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو                   حلقه به در بزن مرا -عاشق در به در مکن

 من که ز پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام         زود بیا که خسته ام زین همه خسته تر مکن
گر چه به دور زندگی تن به قضا مهاده ام                آتشم این قدر مزن رنجه ام این قدر مکن

بوسف عمر من بیا تنگدلم برای تو                       رنج فراق می کشد خون به دل پدر مکن

هر چه که ناله می کنم گوش به من نمیکنی         یا که مرا ز دل ببر یا ز برم سفر مکن

باران

شیشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما ٬

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ٬

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور٬

وای ٬باران ٬

باران٬

پر مرغان نگاهم را شست.

بوسه

بوسه ام را می گذارم پشت در

قهرکردی , قهرکردم , سر به سر

تو بیا , در را تماما باز کن

هر چه میخواهی برایم ناز كن

من غرورم را شکستم , داشتی ؟

آمدم , حالا تو با من آشتی؟

انار

چند شب پیش تو وب یکی از دوستان ی مطلب از کتاب فارسی اول دبستان زده بود و منو برد دوران کودکی منم اول شعر صد دانه یاقوتو ب یاد بچگی قشنگمون میزارم

صد دانه یاقوت دسته به دسته                با نظم و ترتیب یک جا نشسته

هر دانه ای است خوشرنگو رخشا          قلب سفیدی در سینه آن

یاقوتها را پیچیده با هم                         در پوششی نرم پروردگارم

ترد است و شیرین و..........

غصه

با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد ...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است ...!

غم

خواب ناز بودم شبی.... دیدیم کسی در میزند.... در را گشودم روی او ...دیدم غم است در می زند... ای دوستان بی وفا...از غم بیاموزید وفا..غم با آن همه بیگانگی..... هر شب به من سر می زند

پایان

به درد هم اگه خورديم قشنگ است                به شانه بار هم برديم قشگ است
در اين دنيا كه پايانش مرگ است                     براي هم اگه مرديم قشنگ است

سوزدو گریدو افروزدو نابود شود

هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی

ناگهان دست دراغوش نگارش ببرند

هر که یک بوسه رباید زلب یار کسی

یاس

در حضور خارها هم مي شود يک ياس بود
در هياهوي مترسک ها پر از احساس بود
دست در دست پرنده
بال در بال نسيم
ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود
کاش مي شد حرفي از "کاش مي شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود

بازم در مورد زندگی

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن
من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

دوستت دارم

« دوستت دارم » را

من دلاويزترين شعر جهان يافته ام.»

اين گل سرخ من است!

دامني پر کن از اين گل که دهي هديه به خلق

که بري خانه ي دشمن

که فشاني بر دوست

راز خوشبختي هر کس به پراکندن اوست

کاش می دیدی چه کردی با دلم                         با دل بیچاره ی بی حاصلم

حرفهایت، بوی شب بو داشتند                        در درون سینه ام گل کاشتند

آه، پس کو،کجاست آن عشق ناب                      حرفهای بی ریای آفتاب

دل به تو دادم ولی آه و فغان                              از منو سادگی و این مردمان

من چه کردم با تو ای نا مهربان                         چین سزاوارم غم شد ای امان

من کجایم کنج این زندان اسیر                         تو کجایی از بر این طعمه سیر


 

 

 

ادامه نوشته

گل امید

گل امید من شکفته در بر من امشب

بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد

بیا که کام بگیریم از این جهان خراب

عروسک

قلبم

از لاله های صحرایی داغدارتر است

آه ای آشنای دیرین

تو ندانستی

تفاوت مرا با عروسک های کوکی خندان.

حالا که زمان رفتن آمده

از خود میپرسی

چرا خنده اش تلخ بود؟؟

برای سارا

 آخه اونکه جون و قلبش توی زندونی اسیره

توی این زندون نباشه طفلکی دلش میگیره
                                                                              

 اون دل عاشق همیشه واسه یارش بیقراره
 واسه برگشتن یارش همیشه چشم انتظاره                           

میشه خوند از تو نگاهش همه دردارو با هم

 چشماشم همیشه داره راز غصه ها رو با غم
  


       تو کتاب عشق نوشته


       عاشقا ساده و پاکن


توی راه عشق همیشه             

صاف و ساده مثل خاکن 
                   

 عاشقا همیشه پاکن

تا همیشه سینه چاکن     

وصال

در این واپسین لحظه های غریب، دلم از هوای تو دم می زند

برای دمی با تو بودن دلم، به اجبار حرف از غزل می زند



در این لحظه هایی که در هر نفس، سرود خداحافظی خوانده ای



دل من برای وصال تو باز، نت عشق را یک نفس می زند


هجران

کجایی در شب هجران که زاری های من بینی؟
چو شمع از چشم گریان اشکباری های من بینی
کجایی ای که خندانم زوصلت دوش می دیدی
که امشب گریه های زار و زاری های من بینی؟

تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز

میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم