من
من مثل یک سرگیجه می مانم ، بین زمین و آسمان
گاهی
تب می کنم ، دلشوره می گیرم ، از حرفهای دیگران گاهی
یک وقتهایی مثل کوه یخ در انجمادم... ، قطبیم ...، ماتم...
اما به وحشت می کشد کارم مانند یک آتشفشان گاهی
مادر نمی گوید که می داند اما خودم حس می کنم ، شاید
می بیندم در حال خندیدن با گریه های بی امان گاهی...
من هیچ چیزم نیست می دانم ، دیوانگی؟ اینها همه حرف است
تنها کمی روحم پریشان است از ........................گاهی
من مشکلی مانند یک دردم ، درمان من مرگ است ، باور کن
این را خودت گفتی که مشکل را حل می کند تنها زمان گاهی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط مصطفی ...
|
سلام