من مثل یک سرگیجه می مانم ، بین زمین و آسمان گاهی

تب می کنم ، دلشوره می گیرم ، از حرفهای دیگران گاهی

یک وقتهایی مثل کوه یخ در انجمادم... ، قطبیم ...، ماتم...

اما به وحشت می کشد کارم مانند یک آتشفشان گاهی

مادر نمی گوید که می داند اما خودم حس می کنم ، شاید

می بیندم در حال خندیدن با گریه های بی امان گاهی...

من هیچ چیزم نیست می دانم ، دیوانگی؟ اینها همه حرف است

تنها کمی روحم پریشان است از ........................گاهی

من مشکلی مانند یک دردم ، درمان من مرگ است ، باور کن

این را خودت گفتی که مشکل را حل می کند تنها زمان گاهی